۱۳۹۳ آبان ۲۸, چهارشنبه

خلیج دورنگل / برای حسن علوی

به: کاپیتان حسن علوی
.
دومین هورت چای؛ مرد میانسال را به روزهای دور برد. دزدان دریایی همه ی آب های آزاد را درنوردیده بودند و به «خلیج دورنگل»نزدیک می شدند. Vee کاپیتان کشتی کوچکی بود که تا لحظه های آخر مقاومت کرد. بعد، دزدان دریایی هر لحظه قسمتی از شناور او را با موشک های ریز و درشت هدف قرار می دادند.
فکر می کرد دورنگل و مردان اش؛ شجاع تر از مردان «خلیج خوک ها، خروس ها، خر ها و...»هستند. ایمان داشت که پیروز خواهند شد؛ اما دزدان دریایی فکر همه چیز را کرده بودند. Vee چند روزی... بود که به یکی از ملوانان اش مشکوک بود. گلوله های دزدان دریایی یکی یکی به هدف می خورد. وقتی در یکی از همین حمله ها انبار آذوقه نابود شد کاپیتان دیگر یقین پیدا کرد از درون کشتی کسی خیانت می کند.
Nor همان خائن بود که vee حالا داشت به سمت اش می رفت. ناگهان اهالی کشتی دیدند قایق کوچکی به سرعت از کشتی دورنگل دور می شود و بعد... فاجعه اتفاق افتاد. کشتی دورنگل به کلی نابود شد و vee و چند نفر از افراد باقی مانده اش جان سالم به در بردند.
حالا روزهای زیادی است که veeتوی قایق پارویی اش می نشیند و به یاد روزهای با عظمت دورنگل به دریا می رود. همین دیروز وقتی به محل حادثه نزدیک شد، قطره اشکی گوشه ی چشمش را نمناک کرد و ...
20 نوامبر2014
29آبان 1393
افشین معشوری

مرتضا پاشایی و.../ این راهش نیست

«این راهش نیست»



نه! این راهش نیست. باید مقولات اجتماعی را واکاوی کنیم و واکنش نشان دهیم. هر دست اندرکار رسانه با واژه های پیش پا افتاده یی نظیر «سخت خبر و نرم خبر» آشناست؛ اما گاهی کار از دست اهل رسانه نیز خارج می شود اگر چه اغلب خبرها از مجرایی غیر از رسانه های واقعی و مورد وثوق به جامعه تزریق می شود که این خود باعث دامن زدن به بسیاری از اتفاقات می شود.
بسیار ساده است، اتفاقی در گوشه یی افتاده و رسانه ی ملی(و سایرین) واکنش مناسب نشان نداده اند، اتفاقی که همچنان-می تواند- بی...
افتد و این یعنی اینکه ارزش پرداخت بیشتری دارد و اتفاق دیگری که البته علی رغم جانسوز بودن -دیگر تمام شد- و حداقل برای ان جوان و خانواده اش موضوعیت ندارد.
در حوادث زنجیره یی اول نهایت کج سلیقگی را در رسانه ی ملی دیدیم و می رفت به بحرانی عظیم تبدیل شود که البته.........پرداختن به مرگ یک هنرمند البته بسیار شایسته و نیکوست و این هیچ ارتباطی به هفته های اخیر ندارد. نگارنده که به چشم ندیده؛ اما می گویند در تشیع جنازه ی بانویی رقاصه-در عهدی که رسانه های امروزی نبودند- آن چنان جمعیتی به خیابان ریختند که حکومت وقت نیز شوکه شده بود. نمونه های دیگری را می توان مثال زد. مرگ تختی سیلی از مردم را پشت سر جنازه ی او راه انداخت و هنوز که هنوز است حاضران و شاهدان از ان تشیع جنازه افسانه هایی روایت می کنند.
این نوشته نمی خواهد از واقعی نبودن علاقه ی «دوستداران جوان تازه درگذشته» بگوید؛ اما فعالیت ها آن چنان غیرواقعی و دلخراش شد که حتی خانواده ی مرحوم در رسانه ها و شبکه های اجتماعی واکنش نشان دادند.
نویسنده ی این سطور از مجموع حوادث دو ماه اخیر چنین برداشت می کند که دست های- پیدا و پنهان- از این دو اتفاق، که اولی به زعم بسیاری سخت خبر و دومی می تواند نرم خبر باشد استفاده کرده اند تا سرپوشی بر کاستی ها بگذارند.
اگر چه بسیاری در این باره قلم فرسایی کرده اند؛ اما از میان همه ی نوشته هایی که صاحب این قلم(حداقل در شبکه های اجتماعی) خوانده است، می توان به واقع گرایی مطلب طنز کوتاه احسان پیربرناش و مطلب دیگری ازمحمدآقازاده بود.
ضمن احترام به همه ی دوستان اهل قلمم و با کسب اجازه از اساتید؛‌می اندیشم بسیاری از ما عمله های بی جیره و مواجب اهداف بعضی ها می شویم و این یعنی که از اندک سواد رسانه یی نیز بی بهره ایم، اگر چه این موضوع در مورد دوستانی که اهل رسانه نیستند کمتر می تواند مصداق داشته باشد و تکلیفی بر دوش آن ها نیست.

۱۳۹۳ مهر ۱۵, سه‌شنبه

برای خواهرانم در کوبانی


برای خواهرانم در کوبانی

لعنت به تو...

افشین معشوری

انگشتهایم که روی کیبورد می نشینند؛ یادشان می رود که می خواستند بنویسند که «تیم ملی فوتبال ایران» راهی پرتغال شد تا اردوی آمادگی پیش از جام ملت های آسیا را برگزار کنند، چون کمی آن سوتر از مرزهای ما، زنان، مردان و کودکانی در معرض شدیدترین و ناجوانمردانه ترین حملات وحوشی هستند که پیدا نیست تاکنون سر در کدام آخور داشته اند و امروز سر برآورده اند و روز به روز بر میزان جنایات شان افزوده می شود،  افسوس که از نهادهای حقوق بشری و ائتلافی که بر علیه نیروی مهاجم  تشکیل شده نیز تا کنون کاری برنیامده و هر لحظه خبرهای تازه یی از شقاوت این جانیان به گوش می رسد.

کوبانی، نامی که تا همین چندی پیش کمتر کسی شنیده بود؛ امروز در حالی مور توجه جهانیان قرار گرفته است که در تقسیمات جغرافیایی شهری مرزی از سوریه به شمار می رود؛ اما به دلیل جنگ فرسایشی داخلی در سوریه آن چنان که باید جدی گرفته نشد و این در حالی است که دولت همسایه(ترکیه) نیز علی رغم اعزام نیرو به منطقه تنها پشت سیم خاردارها نظاره گر ماند و دخالت در آن را منوط به صدمه دیدن نیروهایی که در آرامگاه جد بزرگ سلاطین عثمانی(در خاک سوریه) دارد، اعلام کرد.

تاسف برانگیز این که این شهر مرزی (که در سرشماری سال ۲۰۰۶ سرشماری ۵۲۱۱۵ نفر جمعیت داشته است) دارد کوچه به کوچه و خانه به خانه می جنگد و جز به قوت بازوی خود نیز متکی نیست. چه می توان گفت؟ چه می توان نوشت؟ چه می توان کرد تا باری از دوش دختران نوجوانی برداشت، که گاهی سلاح های دست شان ارتفاعی بلندتر از قدشان دارد و با این حال در برابر مهاجم سر خم نکرده اند؟ چه می توان برای شهری کرد که روزگاری عین العرب(چشم عرب) نام داشت و دارد لحظه به لحظه با خاک یکسان می شود؟

زندگانی حرام شان باد، آنان که خواب بر چشمان انسانیت حرام کرده اند. حرام شان باد آنان که جنایات را علیه زنان، کودکان و مردان کوبانی و ... می بینند و می توانند کاری کنند و آسوده آرمیده اند. حرام شان باد که کاری کرده اند تا آسیمه سر از خواب برخیزم و بنویسم: «می لرزم،/ با تکانی خفیف/خیره به سقف سفید اتاق / به شهری می اندیشم/که بی خوابم کرد./ لعنت به تو!/می خواهد اول و آخر نامت/ طا و نون باشد/ یا دال و شین/ وقتی مغز درون محفظه یی/ به حجم فندق/ منجمد می شود/ گریزی نیست./ کودکانی آواره،/ مادرانی عزادار/ و جهانی منگ می شود./ لعنت به تو!/ حقوق بشر؛/ چیزی است شبیه «پشمک حاج عبدالله»/ خوش خوراک و زود گذر/ و مدعیان/ جمله می فروشند و نفت می خرند...»

۱۳۹۳ شهریور ۲۸, جمعه

چالش کتاب و نوستالژی


چالش رفقای کتاب خوان و نوستالژی

کتاب «فارسی اول دبستان» به من خواندن و نوشتن آموخت تا وقتی می خواهم به خانه ی اقوام زنگ بزنم «کتابچه ی تلفن» را بردارم و مثلا به پسر عمویم بگویم: تو این هفته «کیهان بچه ها» خریدی؟ و او هم بگوید نه بیا با هم برویم، بخریم. اگر چه خواهر بزرگم توی آن سال ها –صمد خوان- قهاری بود و «کوراغلو و کچل حمزه» «کچل کفتر باز» «الدوز و کلاغ ها» و....می خواند و ما کمتر کتابی از بهرنگی فقید را نشنیده بودیم. «حسنک کجایی» که دیگر معرکه بود!....هر کی خورشیدو می خواد....پاشه دنبالم بیاد! القصه از کیهان بچه ها به «بهلولِ دانا» و پس از آن به «مردی که موش شد» و دیگر کتاب های عزیز نسین(ترجمه ی رضا همراه) رسیدیم. نوجوانی ام به«آیین دوست یابی» دیل کارنگی گذشت؛ اما هرگز آیین های دیگر دیل کارنگی را که از مدیریت و اقتصاد می گفت؛ هضم نکردم. کتاب بعدی ظاهرا «آیین نامه ی راهنمایی و رانندگی» بود که پیش از 18 سالگی خواندم و در دی ماه 66 گواهینامه دار شدم. بعد ها توی سربازی یادم آمد که در حول و حوش همین 18 سالگی «راهیان شعر امروز» را (2 جلد) بی خود و بی جهت ورق می زدم و با شاعرانی مانند محمدزهری، حیدر رقابی(هاله)، فروغ، شاملو، اخوان، آتشی و...کلنجار می رفتم، افسوس هر چه خواندم هیچ در این کله ی پوک ام نرفت که نرفت و بعدها به اشاره ی خواهر بزرگم تاریخ ورق می زدم و انقلاب فرانسه را زیر و رو می کردم«سرنوشت شوم یک امپراتور» «خداوند الموت»، «خواجه تاجدار» و حتی «ژوزفین» و «دزیره»، آخ که چقدر کتاب نخوانده داشتم و دارم؟! همان طور که در سال های بی کتابی و سانسور «دیوان حافظ» به دلیل آن که لسان الغیب بر سینه ی نامحرم زده بود در اشعارش، کتاب های کاهیِ جیبی مثل«گل آقا لچه گورابی» نوشته ی نویسنده یی به نام جامعی و « فصل نان» علی اشرف درویشیان را در دست گرفتم، اگر چه بعدها «سال های ابری» درویشیان همه ی آنچه او نوشته بود را گرد هم آورد و یک جا به دوستداران اش رساند. بعدها مسعود بهنود بود و «از سید ضیا تا بختیار» اگر چه « این سه زن» را آن چنان خواندم که مدت ها به ان سه زن و سرنوشت شان فکر می کردم.

در همین سال ها بود که نتوانستم«دیوان ایرج میرزا» را از یاد ببرم و منظومه زهره و منوچهر را، همان طور که «کلیات عارف قزوینی» و اشعاری که در وصف کلنل پسیان نوشته بود. آخ که «چقدر زود دیر می شود» و وقتی قیصر را می شناسی که دیگر دیر شده بود، همان طور که فرصت نبود تا همه ی شعر های سیمین بهبهانی را بخوانی، اگر چه شاید جرقه شعر خوانی ات«ژاله» اثر ماندگار سیمین بانو باشد.

 انگار نباید پنهان کرد «کیمیاگر» کوئیلو را، همچنان که نمی توان افشا کرد بعضی های دیگر را، حالا در میان سالی فکر می کنم این لب تاب بدجوری دارد دست پای «من و ما» را می بندد که «دیوان شمس» ،  «سعدی» ، «نیما» ، «مثنوی معنوی» و خیلی های دیگر را گوشه ی کتابخانه نمی بینیم و هر دم سرکی می کشیم تا بدانیم کدام دوست مان در کجای کره ی خاکی سیب زمینی را ته دیگ کدام گونه ی غذایی کرده و ما نیز طبخ اغذیه ی تازه یی را بیاموزیم، اگر چه در همین برهوت هم چند اثر از براد کسلر با ترجمه ی شمیم هدایتی  خوانده ام که آخرین شان همین دیروز بود و نام اش کریسمس هیزم شکن.....

پی نوشت یک:کتاب هایی که نام برده شد لبته همه ی آن هایی نیست که تاثیر گذار بوده اند؛ اما فکر می کنم هر کدام در زمان خود تاثیرات مستقیمی داشته اند.

پی نوشت دو: جمهور، سینوهه، رامسس پسر خورشید، شب های پیشاور، کوری، بینایی، خاطرات بسیاری از سیاستمداران و مذهبی ها، زندانیان سیاسی پیش از انقلاب و خیلی های دیگر که ذکر نام آن ها به نظر نه تنها ضروری نیست که.... :v

پی نوشت سه: حتی «تاج های زنانه» خسرو معتضد هم..... J

پی نوشت چهار: یعنی باید من هم این چرخه ی دعوت رو ادامه بدم؟! J

 

۱۳۹۱ بهمن ۷, شنبه

«یک روز گرم تابستان»


«یک روز گرم تابستان»

هوا گرم بود. از پله های مترو که بالا آمدم، تاکسی های سبز «چهارراه دردشت» انتظارم را می کشیدند. داشتم می رفتم محله ی قدیمی مان برای انجام کاری، راننده پرسید: «کجا می ری؟»، مسیر را گفتم و سوار شدم. گوشی زنگ خورد و کسی از آن سوی آب داشت حرف می زد، عادت ندارم توی تاکسی با تلفن حرف بزنم؛ اما این بار، ناچار پاسخ اش را دادم. حرفها ناامید کننده بود، اما باید می شنیدم. صحبت مان که تمام شد در حالیکه داشتم توی آیینه ی نصب شده روی آفتابگیر تاکسی مو و ریش های سفید شده ام را نگاه می کردم رو به راننده و مسافرین کردم و گفتم:«ببخشین با صدای بلند حرف زدم». راننده گفت:«چقد پیر شدی افشین»، انگار داشتم خواب می دیدم، گفتم:«جان! با من بودین؟» گفت:«آره دیگه بابا، منو نمی شناسین؟» با شرمندگی پاسخ منفی دادم، گفت:« یادته یه روز تو کاپی «اوقاف» گل زدی داور قبول نکرد، بچه محل ها ریختن تو زمین دعوا شد؟» گفتم:«اونو یادمه و حتا یادمه اون روز زورکی کاپ رو دادن به بچه محل هاشون، ولی شما رو یادم نیست» در حالیکه خنده ی کم رنگی می کرد، گفت:«من مجتبام، داداش مصطفا اسدی» یک لحظه تمام خاطرات بیست و هفت سال پیش جلوی چشمم آمد، موهایش جوگندمی شده بود، با اینکه حداقل هفت هشت سالی از من کوچکتر بود؛ اما انگار اعتیاد کار خودش را کرده بود. وقتی پیاده می شدم با همه ی نیازش می خواست کرایه را نگیرد. چه روزگاری بود، حالا فکر می کنم آن زمین خاکی ها اگر چه برای من نان نداشت؛ اما  اجازه نداد دنبال دود بروم. چه کرد آپارتمان سازی با زمین های خاکی ورزشکار پرورما....

هفتم شهریور 1390/ تهران

۱۳۹۱ دی ۲۱, پنجشنبه

پسرک و سرما


باران می آمد. یقه ی کت نیمدارش را تا جایی که می شد بالا آورد، کتابهایش را زیر بغل چپ گذاشت و فشرد. دست ها را توی جیب فرو برد و به سمت مدرسه راه افتاد. گونه هایش سوزش عجیبی پیدا کرده بود، با خود فکر می کرد اگر الان مادرش او را می دید، می گفت:«بمیرم، سردته پسرم؟» خودش می دانست که وقتی سرما آزارش می دهد لپ هایش گل می اندازد. حیاط مدرسه شلوغ بود و هنوز زنگ نخورده بود. خدا خدا می کرد هر چه زودتر از این سرمای استخون سوز فرار کند. بر پا ! معلم آمده بود.«بچه ها بیاین یکی- یکی انشاتونو بخونید» این صدای خانم جهاندار بود که پس از حضور و غیاب می خواست رسمیت کلاس را اعلام کند. چه انشایی خواند آن «پسرک موبور سفید چهره»، انگار نمی دانست «در خانه یی که نان نیست، گربه هایش فقیر نیستند».

۱۳۹۱ آذر ۱۷, جمعه

خیلی دور، خیلی نزدیک


اپیزود اول

یاد حجازی به خیر / از معدود کسانی بود که شجاعانه انتقاد می کرد.
خسته و کوفته از مدرسه می آمدم. هوا گرم بود. تلویزیون فقط فیلم های «ویتنامی ها و امریکایی ها» را نشان می داد، وقتی هم خسته می شدند، از جنگهای «پارتیزان ها و آلمانی ها» برای صدمین بار چیزی پخش می کرد. سینما که باید یا «خانه ی اشباح» را می دیدیم و یا فیلم های «بیست و پنج زاری یی» که حالا دیگر حتا نمی خواهم نام شان را به یاد بیاورم، راستی «عقاب های ساموئل خاچکیان» را یادتان هست؟ کدام یک از شما حالا حاضر است در ازای گرفتن یک وعده شام یا ناهار خوشمزه و چرب و چیلی، یک بار به طور کامل پای دیدن «پر فروش ترین فیلم آن سالهای سینمای ایران» بنشیند، در حالی که دوران نوجوانی ما برای دیدن آن فیلم سرو دست هم شکسته شد، من خودم تمام سینماهای مرکز تهران را برای دیدن ان فیلم گز کردم، دست آخر «خسته و آویزان» برگشتم و توی «سینما شاهد» چهارراه نظام آباد، فیلم «فرار به سوی پیروزی» را که «پله» توی آن بازی کرده بود، دیدم. پس حق داشتم وقتی فوتبال اینقدر ارضایم می کرد، در دنیای واقعی هم بروم همان فوتبال کوفتی آن زمان را بدون دردسر ببینم، اگر چه انجا هم مشکلات خاص خودش را داشت، اما می شد رفت، بازی دید و داد زد و ....... پس من هستم!

اپیزود دوم

دوستم که بچه ی درس خوانی هم بود، دانشجو شد، بد یا خوب فارغ التحصیل هم شد، بعد برگشته به شهر خودش، آنجا کاری پیدا نکرد، رفت مدتی در زنجان- همانجایی که درس خوانده بود- کار کرد. چه کاری؟ من نپرسیدم، او هم هرگز چیزی بیشتر از این نگفت! اما کار کرد، یک سالی، شاید هم بیشتر است که دوباره آمده در شهر خودش، جایی که علی القاعده باید به او خوش بگذرد، زندگی می کند، بیکار است، نهایت کاری که می کند، اینکه کتابی بخواند، گاه نقدکی بنویسد، پیشتر اندک در آمدی هم از این راه داشت، حالا بماند که چطور ان هم قطع شد! اصلا مگر به کسی مربوط هست که چرا قطع شد؟ حالا به جز دود کردن این «سیگارهای لاغر» و خنده – شوخی با دوستان، تنها دلخوشی اش دیدن بازیهای «داماش رشت» است. آنجا که به او احساس «هویت داشتن» می دهد، همانجاست که برای دو سه ساعت بیکاری، غم نان و....  پس فوتبال می بیند، یعنی اینکه هست!

اپیزود سوم

یک شهر، یک ورزشگاه کوچک، انبوهی از علاقه مندانی که دوست دارند باشند! درهای خروج ناکافی، شوق برد افزون و حالا می خواهند خارج شوند. فشار افزون تر ؛ اما چاره یی نیست. شکار کردند، شکار شیر! اگرچه شیرش پاکتی بود. هر لحظه فضای تنفس تنگ و تنگ تر، حالا دیگر ضربان قلب از کار ایستاد، چه کسی مقصر است؟ آن جوان بیست ویک ساله که خواسته بیاید، بگوید، من فوتبال می بینم، پس هستم؟ اگرچه، متاسفانه حالا دیگر نیست.« توی یکی از فیلم های ایرانی، افسری به همکارش گفت: من و تو دوره ی جوونی مون تو کشاکش انقلاب و جنگ بود، انرژی مونو تخلیه کردیم و رفت، اینا کجا تخلیه ش کنن» حالا امثال این جوان«بیست و یکساله» اگر انرژی شان را در میدان فوتبال تخلیه نکنند، کجا باید تخلیه کنند؟ به جای مسبب حادثه، حادثه دیده را محکوم کردن راحت ترین نوع گذرکردن از ماجراست.

۱۳۹۱ آذر ۱۱, شنبه

ما روزنامه نگاریم!


ما روزنامه نگاریم!

افشین معشوری - بر حسب پیگیری اخبار، به سایت ها و نشریات گوناگون سری  می زنم. چندی پیش مقاله یی در یکی از سایت ها به قلم دوستی که نمی شناس اش خواندم که در رد مقاله ی نویسنده ی دیگری بود ( نه اولی را می شناختم و نه دومی را )! نویسنده ی اول نقدی نوشته بود بر یکی از شاعران ظاهرا گیلانی و او را تا سر حد «خدایگان شعر و ادب» بالا برده بود و دومی نیز نقدی بر نوشته ی نویسنده ی اول نوشته بود و آن خدایگان دروغین را به اندازه ی مدیحه سرایان درباری عهد سلطان محمود غزنوی پایین آورده و به قول امروزی ها پنبه اش را زده بود.

الغرض؛ چیزی از نوشته ی هیچکدام از این دو نصیب ام نشد؛ اما چند روز بعد دوست عزیزی - که پزشکی است محترم و گهگاه قلم به دست گرفته و مقاله یی می نویسد- ای میلی فرستاد که حاوی همان نقد مورد اشاره ی ابتدای نوشتار ماست و خواست بخوانم و نظرم را بگویم، برای دکتر نوشتم که : ما ایرانی ها کلا سیاه و سفیدیم، رنگ خاکستری را نمی شناسیم و قس علی هذا؛ اما ماجرا به همین جا ختم نشد، دوباره و چند باره آن مقاله و مقالات بعدی نویسنده ی دوم را – البته در مرور هفته ها – در سایت موصوف مطالعه کردم، چیزی که برایم جالب و شگفت انگیز بود، اینکه:

1-      نویسنده ی محترم مورد اشاره ی ما علاقه ی زیادی به پرگویی(زیاد نویسی) دارند و به هیچ عنوان اهل کوتاه نویسی نیستند.

2-      بسیاری از مطالبی که به عنوان مقاله می فرستند، در واقع حاصل قلم دیگرانی است که در منابع اینترنتی (خصوصا ویکی پدیا) به اشتراک گذارده اند و ایشان حتا زحمت ویرایش و یکسان سازی جملات را به خود نمی دهند.

3-       بسیار علاقه مند به استفاده از واژه های سنگینی هستند که می دانیم در روزنامه نگاری  - که روزنامه نگاری سایبری نیز شاخه ی نوینی از آن است – به کاربردن ان توصیه نشده که حتا نمره ی منفی برای نویسنده محسوب می شود.

موضوع بعدی که بسیار قابل توجه بود، اینکه برای من جالب بود چطور و چگونه ستون یادداشت های یک سایت به طرز وحشتناکی پر از نوشته های گوناگون از یک نویسنده است؛ اما با فرض توانایی هایی شخصی وقعی ننهادم تا اینکه در پای یکی از مقالات به «پیام» خواننده یی برخوردم که از مدیر سایت پرسیده بود:« چطور تا الان که شهرما فلان وضعیت را داشته خبری از آقای ؟؟؟؟؟ نبوده و حالا در شرایط امروز چه خبر شده که ایشان دلسوز شده اند و مرتب در باب فرهنگ و اقلیم و مشکلات شهری مان مطلب می نویسند»؟

این درست که روزنامه نگار وظیفه دارد تا در باب معضلات فرهنگی، اجتماعی و... بنویسد و نقطه نظرت اش را با مخاطبان به اشتراک بگذارد؛ اما آیا نوشتن، و هر چیز و هر موضوعی را به هر نحو نوشتن می تواند دردی از مخاطب دوا کند؟ آیا استفاده از نوشته های دیگران بدون ذکر منبع و ماخد خارج از شان روزنامه نگار نیست؟ بی شک روزنامه نگاران از شریف ترین ارکان جامعه ی ایرانی هستند و اگر اندک افرادی را که در پوشش روزنامه نگار به سواستفاده مشغول اند  از فهرست خارج کنیم، می توان عنوان شریف ترین را به همین قشر داد. ما روزنامه نگاریم و باید چشم و گوش مخاطب باشیم، نه ترویج دهنده ی رفتاری که در شان حتا عامه ی مردم نیست.

۱۳۹۱ آبان ۳۰, سه‌شنبه

چه بد کرداری ای چرخ...


 

چه بد کرداری ای چرخ

بشارت نو
افشین معشوری - سخت است بیایی بنشینی پشت میز و در روزهایی که در گوشه ای دیگر از زمین، انسانهایی بی گناه هر روز و ساعت دارند قربانی کینه ی کوری می شوند که معلوم نیست در کدام گوشه از تاریخ پرورش یافته؛ از فوتبال بنویسی و کودکان بی گناهی  را که گرفتار قدرت طلبی کسانی شده اند که اصلا بویی از انسانیت نبرده اند، از یاد ببری.

آمده بودم تا بنویسم آرام آرام این فوتبال رو به موت دارد جان می گیرد، می خواستم از حرکت دوباره ی لیگ برتر بنویسم، بنویسم که تنور دارد داغ می شود و از این  حرفهایی که یک ورزشی نویس، علی القاعده می نویسد تا خواننده ی هر روزه اش در زمان هایی که می تواند کمی از فضای خمیازه به اندیشه گریزی بزند، با خواندن اش خستگی کار روزانه اش را از یاد ببرد.

می توانم از همین حالا تا چند ساعت بنشینم و از ذهنیاتم در مورد فوتبال بنویسم، نقد، تفسیر، تحلیل و شاید ایده های ریز و درشت بدهم؛ اما هیچکدام از اینها آتش درون ام را خاموش نمی کند چون پیوسته خبرهایی از فلسطین می آید که از انسان بودن بیزار می شوم. نشد، هر چه کردم، نشد! آخر مگر می توان وقتی بوی بمب و جنازه های برشته از جایی در همین نزدیکی، دارد تمام جهان رامتاثر می کند، بنویسیم که پریروز در اصفهان چنان شد و دیروز در تهران چنین کردند؟! حالا مگر این همه از این عزیزکرده های تا گلو خورده گفتیم و نوشتیم کدام قله ی انسانیت را فتح کرده ایم که در چنین روزهایی باید! موضوع  نوشته های مان فوتبال بی درو پیکری باشد که بوی مشمئز کننده ی آن تمام عالم را فراگرفته است. نشد تا چیزی بنویسم، لاجرم واژه ها این گونه آمد: «و من،/ آنقدر خوابیده ام/که خواب های تو را/ در خواب دیده ام./ آشفته،/ دل مرده/ کور و حتا بی صدا !!/ خوابیده است جهان/ و تو انگار بیدارترین چکاوک جهانی/ شاید؛ / مرده اند این زنده هایی که دم از حقوق بشر می زنند».

باید کاری کرد، نمی دانم چه کار و ازکجا؟! چگونه و با کدام وسیله؟ اما می دانم که باید کاری کرد؟ مهم نیست آنهایی که دارند تکه تکه می شوند کجایی اند؟ اهل کدام دین و مذهب اند؟ زن اند یا مرد؟ کودک اند یا بزرگسال؟ هر چه هستند انسان اند و انسانیت حکم می کند که کاری کنیم. در روزهایی که نهادهای حقوق بشری یا خوابیده اند و یا در پیچ و خم سیاست بازی اند، کودکانی در خاورمیانه گرفتار خشمی شده اند که کمترین نقشی در آن ندارند. کودکان بی گناه جهان را دریابیم.

۱۳۹۱ آبان ۴, پنجشنبه

لعنت به جاده ها


لعنت به جاده ها

بشارت نو /افشین معشوری  -  پاییز بود. روزی مثل همین روزها، اما پاییز سال 1367 در منطقه ی کوهستانی دهدز، سر راه شهر لردگان در چهار محال و بختیاری، خسته از کارهای قضایی روزانه ی پاسگاه، توی آسایشگاه استراحت می کردیم. صدای فریاد بی سیم بلند شد، وقتی گروهبان نگهبان پاسخ داد؛ دانستیم که در حوزه ی استحفاظی پاسگاه دهدز حادثه ی ناگوار ی رخ داده است. یک کامیون بنز ده تن در حالیکه در قسمت بار آدم حمل می کرد در راه عروسی با همه ی سرنشینان اش که حدود 80 نفر بودند به دره سرازیر شده و همگی جان سپرده بودند. آه ، افسوس و مویه بود که شنیده می شد، ناخن هایی که صورت می خراشیدند و خاک هایی که بر سر ریخته می شد. شب سرد و سیاهی بود، جانکاه و آزاردهنده،  داستان طبیعت و ایل بختیاری قصه ی غریبی است.

جاده ی ایذه به چهار محال و بختیاری، آن سالها در حال ساخت بود. راهی بود که پیش تر از ان مالرو بود و به همت ادارات ذیربط، داشت آرام آرام به جاده تبدیل می شد. هنوز راه سازان داشتند به همت دینامیت راهی برای عبور در دل کوه می جستند تا قطعات مختلف را به هم متصل کنند. تنها اتومبیلهایی مجال عبور از  آن راه را می یافتند که شاسی یی بلند داشتند. جاده یی بود باریک و پراز پیچ هایی که برای عبور از آن می باید ایست کامل می کردید و شاید در هفته یکی دو اتوبوس از ایذه به سمت شهر کرد و بالعکس در رفت و آمد بودند.

حالا پس از 24 سال از آن حادثه ی دلخراش این بار خبر می رسد درهمان جاده، همان حوالی، این بار اتوبوسی با سرنشینانی که همگی دانش آموز بودند،  به دره می رود. اصلا مهم نیست که مقصد کجا بوده و از کدام مبدا حرکت کرده بودند، مهم نیست که به اجبار رفته بودند و یا از سر عشقی که داشتند، حتی مهم نیست که در سر سودای ستاندن نمره داشتند و یا می خواستند سفری آموزشی- تفریحی را تجربه کنند. آنچه در این حادثه تامل برانگیز است، اینکه به سان دیگر مقوله های اجتماعی مان هر کدام از مسئولین، حادثه را به دیگری نسبت دادند. جاده، راننده،  پیچ خطرناک، مه غلیظ، شیب تند و... همه مقصر بودند؛ الا  مقصران واقعی که صدایی از آنها در نیامد. کسی از حال مادران داغدار، پدران عزادار و خانواده هایی که هر یک عزیزی را به سینه ی خاک سپردند سراغی نگرفت.

حادثه و جاده دو یار دیرین اند؛ اما تکرار بعضی از حوادث جز جریحه شدن روان عمومی جامعه نتیجه ی دیگری در برنخواهد داشت. دست نوازشی ، طلب پوزشی و تقاضایی بخششی می توانست اندکی از بار اندوه خانواده های داغدار بکاهد.